آزمایشهای فکریِ فیلمی و بحرانهای انتخاب اخلاقی در موقعیتهای مرزی؛ مطالعه موردیِ سریال «آینه سیاه»
دوره 18، شماره 3، تابستان 1405، صفحه 179-210
https://doi.org/10.22035/isih.2026.5703.5272
محسن کرمی، یونس نوربخش، فاطمه علوی
چکیده این مقاله به کندوکاو در ظرفیتهای فلسفی سریال آینه سیاه در مقام رسانهای روایی برای خلق «آزمایشهای فکری فیلمی» میپردازد؛ آزمایشهایی که نهصرفاً از طریق استدلال انتزاعی، بلکه از طریق روایت چندلایه، فرم بصری، و درگیری عاطفیِ مخاطب تجربههایی اخلاقی را بهوجود میآورند. تمرکز اصلی پژوهش بر اپیزودهایی است که موقعیتهایی مرزی اخلاقی میآفرینند؛ موقعیتهایی همچون لحظاتی از آشفتگی وجودی، فروپاشی معنا، و ضرورت انتخاب اخلاقی در شرایط اضطراری. بنابراین، با تکیه بر مفاهیم برگرفته از فلسفۀ اگزیستانسیال (یاسپرس، هایدگر)، فضیلتگراییِ معاصر (نوسباوم)، و پدیدارشناسیِ دیگری (لویناس)، جستار حاضر میکوشد نشان دهد که اپیزودهای «خرس سفید»(2013)، «بازخواهمگشت»(2013)، «کریسمس سفید»(2014)، و «سقوط آزاد»(2016) نمونههایی برجسته از مواجهههایی اخلاقیاند که نهتنها بحرانهای اخلاقی را بازنمایی میکنند، بلکه همچنین «تجربههایی اخلاقی» خلق میکنند: بیننده را در دل معضلات اخلاقی قرار میدهند و او را از نظارهگری منفعل به عاملی اخلاقی تبدیل میسازند که تنشهای شناختی و عاطفیِ این رویاروییها را در درون میآزماید. در نتیجه، برانگیخته میشود تا در باب مختصات تجربه اخلاقی در موقعیتهای مرزی بیندیشد و همزمان تخیل اخلاقی و حساسیت عاطفی خود را بپرورد. بهلحاظ روششناختی نیز این پژوهش کار خود را با تحلیل فلسفیِ روایی به پیش میبرد، با تمرکز بر نسبت میان تخیل اخلاقی، روایتهای تصویری، و واکنشهای عاطفی-شناختی.
الگوهای فضیلت در روایتهای تلویزیونی؛ تحلیلی از منظر الگوگرایی اخلاقی زگزبسکی
دوره 17، شماره 3، تابستان 1404، صفحه 127-157
https://doi.org/10.22035/isih.2025.5565.5175
محسن کرمی، مژگان علیزاده مقدم لرده
چکیده این مقاله، با تکیه بر نظریه «الگوگرایی اخلاقی» لیندا زگزبسکی، به بررسی ظرفیتهای اخلاقی روایتهای تلویزیونی، بهویژه سریالهای ایرانی، در ارتقای معرفت اخلاقی و پرورش منش میپردازد. برخلاف نظریههای قاعدهمحور، زگزبسکی منشأ معرفت اخلاقی را در مواجهه زیسته با افراد فضیلتمند میداند؛ مواجههای که با تحسین اخلاقی آغاز میشود، با تخیل اخلاقی ادامه مییابد، و با تشبّه به الگو تکمیل میگردد. بر این اساس، روایتهای داستانی، از جمله سریالهای تلویزیونی، میتوانند بستر مؤثری برای چنین مواجههای فراهم سازند. به لحاظ روششناختی، مقاله ترکیبی از تحلیل مفهومی در فلسفه اخلاق و تحلیل روایتشناختی در مطالعات رسانه را به کار میگیرد. ابتدا مفاهیم بنیادین نظریه زگزبسکی همچون «تحسین اخلاقی»، «معرفت مواجههای»، و «تشبّه اخلاقی» تبیین میشود. سپس، پنج سریال شاخص ایرانی (هزاردستان، روزی روزگاری، قصههای مجید، امام علی، و روزگار قریب) بر اساس روایت تدریجی، شخصیتمحوری، و پیچیدگی اخلاقی تحلیل میشوند. بنا بر اینها یافتهها نشان میدهند که این سریالها با شخصیتپردازی تدریجی، بازنمایی تعارضهای اخلاقی، و تحریک واکنشهایی چون تحسین یا انزجار شرایطی فراهم میسازند که مخاطب از موضع مشارکتی و همدلانه با شخصیتهایی چون مرادبیگ، رضا تفنگچی، دکتر قریب و بیبی روبهرو شود. این مواجهه، به ادراک غیرگزارهای و درونیسازی فضیلتها میانجامد. در نهایت، مقاله نشان میدهد که زمینههای فرهنگی-بومی سریالها (زبان، تاریخ، حافظه جمعی) نقش مؤثری در تقویت الگوپذیری اخلاقی دارند.
تحلیل انتقادی مبانی معرفتی پیتر وینچ در ارتباطات بینفرهنگی
دوره 16، شماره 4، پاییز 1403، صفحه 101-132
https://doi.org/10.22035/isih.2024.5157.4930
داوود رحیمی، مجتبی آخوندی
چکیده بنای علوم جدید بر فلسفههای مطلق و بنیادین یا به تعبیری ساخت فلسفههای مضاف، رویکردی است که جامعه علمی غرب در دهههای اخیر بهدنبال آن است؛ به نحوی که برتری و تفوق علمی خود را تا حدی مدیون امتدادبخشی آن فلسفههای مطلق در علوم جدید میداند. در این میان، پیتر وینچ از جمله افرادی است که توانسته با این امتدادبخشی با تأکید بر حوزه جامعهشناسی، این دانش را را فلسفهمند نماید. پرسش اصلی این مقاله این است که مبانی معرفتی پیتر وینچ در ارتباطات بینفرهنگی چیست؟ روش استفاده شده از نوع کیفی، با رویکرد تفسیری و با نگاه تحلیلیـانتقادی است. به عقیده وینچ از آنجا که قواعد لاجرم اجتماعیاند، برای فهم کنش دیگران و فرهنگهای گوناگون باید قواعد حاکم بر آن را درک کرد. او معتقد است فرازبان و فراقاعدهای که دربرگیرنده تمامی قواعد باشد وجود ندارد. وینچ معیارهای عقلانیت را برخاسته از صورتهای زندگی متکثر و بافت اجتماعی میداند و معیارهای عقلانیت را نیز متکثر و غیرقابلقیاس میداند. وینچ قائل است هر فرهنگی فقط معیارهای ارزیابی عقلانی خاص خود را دارد که تخطی از قواعد، عقلانیت را زائل میکند. از نظر او معیارها و قواعد تا به سطح اجتماعی ارتقاء نیابند، معیار محسوب نمیشوند. در واقع تأکید وینچ بر قواعد اجتماعی و انکار زبان خصوصی و رد عقلانیت فرافرهنگی است.
مطالعه تطبیقی و متاتئوریکِ نظریه اعتبارگرای روابط بینالملل با نظریه اعتباریات فلسفه اسلامی
دوره 16، شماره 1، زمستان 1402، صفحه 157-186
https://doi.org/10.22035/isih.2024.5026.4853
سیدباقر سیدنژاد، پرویز امینی
چکیده نظریه اعتباریات در فلسفه اسلامی و اعتبارگرایی در علوم اجتماعی و روابط بینالملل، هر دو در صورتبندی جدید از نظریات متأخر و تقریباً همعصری بهشمار میآیند که با خاستگاهها و سرشت و سرنوشت متفاوت، دارای دلالتها و کارویژههای متمایزی در عرصه معرفتی و اجتماعی هستند. در این مطالعه، ضمن تقریری از هر دو نظریه، برای نخستینبار دشواریهای معرفتشناختی و هستیشناختی ناشی از مانعةالجمعیِ «واقعگرایی و اعتبارگرایی» در روایتهای ارتدوکسی نظریههای روابط بینالملل را بهعنوان یکی از مهمترین مسائل فلسفی و غیراعتباری و بینرشتهای، مَدخلی برای تأمل در بازساخت فلسفی نظریه اعتبارگرایی در روابط بینالملل قرار داده و در ذیل تفصیل و تقسیم ادراکات و اعتباریات پیشینی و پسینیِ نظریه اعتباریات، استدلال میشود که در یک نگاه تعاملی، امکان همخوانی آن دو به نحوی وجود دارد که مدلول آن، «نسبیگرایی» و «تعین اجتماعی معرفت» و یا «انکار هرگونه تقرّر و تعینی در جهان خارج» نباشد. مآلاً با فاصلهگیری از هر دو موضعِ «واقعگرایی خام» و «اعتبارگرایی محض»، معنای حاصلشده را در نظریه ادراکات اعتباری، موردتوجه قرار میدهد که در عین «نفی مابازای خارجی اعتباریات»، ضد واقعگرا («سازه» انگار) نشده و شناختگرایی هممعنای واقعی خود را از دست ندهد. نتایج حاصل از این مطالعه از آن حیث دارای اهمیت ارزیابی میشود که بهموازات تضعیف رئالیسم فلسفی و سیاسی طی دهههای اخیر و نیز آشفتگی معرفتشناختی ناشی از «دو قطب دیدگاههای معرفتشناختی قیاسناپذیر در رشته روابط بینالملل یعنی اکثریت پوزیتیویستی از یک سو و اقلیت چشمگیری از پساپوزیتیویستها از سوی دیگر»، نظریهپردازان متأخرِ روابط بینالملل را به نظریات اعتباری رهنمون شده که «نظریه اجتماعی سیاست بینالملل»، معرِّف رهیافتِ متعارف و اجتماعی آن است و طی آن در تلاش برای تقلیل اهمیت معرفتشناختی اعتبارگرایی، چاره کار توسل به پوزیتیویسم و ترجیح ابعاد هستیشناسی اعتبارگرایی معرفی شده است.
نقد رویکردهای روششناختی فردگرا و جمعگرا به نوظهوری اجتماعی
دوره 15، شماره 3، تابستان 1402، صفحه 111-139
https://doi.org/10.22035/isih.2023.5009.4843
سید محمدرضا امیری طهرانی
چکیده رابطۀ خرد-کلان از مهمترین موضوعات در مطالعات اجتماعی به معنای عام آن است. این که پدیدۀ کلان چگونه از اجزا و پدیدههای خرد حاصل میشود و قوانین پدیدههای کلان چه نسبتی با قوانین ذیربط پدیدههای خرد دارد، به مسئلۀ نوظهوری اجتماعی در همۀ شاخههای علوم اجتماعی مربوط میشود. هیچ پژوهش اجتماعی بدون پیشفرضی صریح یا ضمنی در پاسخ به این مسئله امکانپذیر نیست. نوظهوری اجتماعی به دو نوع قوی و ضعیف تقسیم میشود و رویکردهای روششناختی در تأمین شرایط هر یک، ایستارهای متفاوتی دارند. نوظهوری مستلزم مطالعات میانرشتهای است و تحقیق دربارۀ پدیدار نوظهور، استفاده از رشتههای متفاوت را ضرورت میبخشد. در این مقاله تلاش میشود که با روش تحلیلی و میانرشتهای و با بهره جستن از مفاهیم فلسفۀ ذهن، روانشناسی و عصب زیستشناسی، نخست شرایط نوظهوری اجتماعی تبیین گردد و سپس ایستار رویکردهای روششناختی فردگرا و جمعگرا اعم از تقلیلگرا و ناتقلیلگرا در تأمین این شرایط، نقد و ارزیابی شود. به این منظور، پس از تعریف مفاهیم نوظهوری اجتماعیِ قوی و ضعیف، در تبیین شرایط نوظهوری قوی از مفاهیم برگرفته از فلسفۀ ذهن هم چون تحقق چندگانه و انفصال فاحش بهره میگیریم. در تأمین شرایط نوظهوری قوی، رویکرد نوظهوری فردگرا با چالش علیت روبهپایین و تقلیلناپذیری، و رویکرد نوظهوری جمعگرا با چالش شیءانگاری روبرو است.
معنا و مبنای تبیین در علوم اجتماعی
دوره 8، شماره 4، پاییز 1395، صفحه 79-104
https://doi.org/10.22035/isih.2016.242
مرتضی مردیها
چکیده فلسفه علوم اجتماعی، همچون فلسفه علوم طبیعی، با پرسش از معنای علم و مفاد و معیار تبیین و توضیح علمی آغاز میشود. پرسش اصلی مقاله حاضر این است که «تولید علمی، در حوزه علوم اجتماعی، دقیقاً در پی چیست؟ به تعبیر دیگر، در یک توضیح و تبیین علمی در پی معلوم کردن چه مجهولی هستیم؟» بهطور معمول، دستکم سه پاسخ به این پرسش داده میشود: علت، دلیل، و معنا. در این مقاله ضمن توصیف، تحلیل، و نقد هریک از این پاسخها، که مکتبی در فلسفه و روششناسی علم محسوب میشوند، سعی میکنم نشان دهم که هیچیک از این موارد، نمیتواند به داعیه غلبه مطلق در امر تبیین وفا کند، که البته این امر بهمعنای برابری ارزش آنها نیست. فرضیهݘ مقاله حاضر این است که توضیح علّی، توضیح دلیلی، و توضیح معنایی، هم از منظر تحلیل نظری و هم در روال غالب عالمان علوم اجتماعی، بهترتیب، دارای بیشترین اهمیت و کارآمدی در امر تبیین علمی هستند.
مطالعات دینشناختی از دیدگاه نینیان اسمارت و تأملی در آن از نگاه عرفانی، با رویکردی میانرشتهای بین کلام، دینشناسی و عرفان
دوره 8، شماره 4، پاییز 1395، صفحه 225-245
https://doi.org/10.22035/isih.2016.240
مهدی سپهری
چکیده نینیان اسمارت، دینشناسِ برجسته معاصر، با فاصله گرفتن از دینشناسی سنتی که در قالب علم کلام سابقه داشته است، پژوهش خود درباره دین را پژوهشی تاریخی، تطبیقی (میانفرهنگی)، میانرشتهای و نیز پدیدارشناختی و همدلانه دانسته و آن را در قالب الگویی تحلیلی ارائه میدهد. الگوی وی ابعاد هفتگانه «آیینی و مناسکی»، «تجربی و احساسی»، «اسطورهای»، «اعتقادی و فلسفی»، «اخلاقی و حقوقی»، «اجتماعی و نهادی» و نیز «مادی» را برای دین مطرح میکند که البته این ابعاد با هم مرتبط هستند. از سوی دیگر، دینشناسی عرفانی در مقایسه با نگاه اسمارت، با الگویی تکاملیافته در نگاه سید حیدر آملی، گونهای از شیوه «أنفسی و حضوری» را ارائه میدهد که در عین فاصلهگیری پدیدارشناختی در راستای دوری از تعصبها و قالبهای پیشساخته ذهنی، توانایی همدلیِ ذاتگرایانه و حقیقتجویانه فراوانی در دینشناسی دارد. این «همدلی»، در پدیدارشناسیِ غیرعرفانیِ مدرن، از حد یک همدلیِ ذهنی و درنهایت، احساسی فراتر نمیرود. اگرچه الگوی دینشناسیِ اسمارت با ابعاد متکثر و جامعی که برای دین معرفی میکند، فضای گستردهای برای تحلیل جهانبینیها و ادیان، پیش روی مینهد، اما به اندازه الگویِ وحدتگرای عرفانی، در تحلیل ابعاد طولی و تو در توی دین توانایی ندارد. الگوی «شریعت _ طریقت _ حقیقت» در دینشناسی عرفانی با ساختارِ سهگانهاش در عین ارائه رابطهای مرتبهای و طولی بین ابعاد دین، متضمن استعاره «راه» است که اهمیتی نمادین در تحلیل سنتهای دینی بهعنوان ظهوراتِ حقایق فراتاریخی و فرازمانی در مسیری تاریخی و زمانی دارد.
مسئولیت اخلاقی انسان در برابر فناوری : بازخوانی نظریه هانس یوناس
مقالات آماده انتشار، پذیرفته شده، انتشار آنلاین از 23 شهریور 1404
https://doi.org/10.22035/isih.2025.5527.5146
حدیث زارعی، رضا رضازاده، علیرضا حسن پور
چکیده در عصر معاصر، فناوری دیگر صرفاً ابزاری در خدمت انسان نیست، بلکه به نیرویی بدل شده است که توانایی تغییر بنیادین در طبیعت، جامعه و سرنوشت بشریت را در خود دارد. ویژگیهایی چون گسترش بیوقفه، قدرت بیمرز، و آثار بلندمدت و غیرقابل پیشبینی، فناوری را به پدیدهای منحصر بهفرد و در عین حال پرمخاطره بدل ساخته است. در کنار فرصتهای بیشماری که فناوری برای پیشرفت انسان فراهم آورده، تهدیدهایی همچون تخریب محیط زیست، بیثباتی اجتماعی و تهدید بقای نسلهای آینده نیز سر برآورده است. هانس یوناس، در واکنش به این تحولات، نظریه "اصل مسئولیت" را ارائه میدهد و بر این نکته پای میفشارد که انسان دیگر نمیتواند بیاعتنا به پیامدهای فناورانه تصمیمگیری کند. مسئولیت اخلاقی در اندیشه یوناس به معنای ضرورت تعهد آگاهانه نسبت به آیندهای است که اکنون بیش از هر زمان دیگری در معرض آسیب قرار گرفته است. فناوری، با گسترش بیسابقه خویش، انسان را ملزم میسازد تا فراتر از منافع آنی و فردی، در قبال پیامدهای جهانی و دیرپای کنشهای خود پاسخگو باشد. از این منظر، رابطه فناوری و مسئولیت اخلاقی، پیوندی گسستناپذیر و بنیادی است؛ پیوندی که در پرتو آن، بقای انسان و سیاره زمین مستلزم درک عمیقتر از پیامدهای اعمال فناورانه و التزام به اصولی است که پاسداشت حیات، طبیعت و ارزشهای والای انسانی را در کانون توجه قرار میدهد.
