چالشها و موانع فرهنگیِ نظریهپردازی میانرشتهای در ایران
صفحه 5-28
https://doi.org/10.22035/isih.2024.5302.5024
علی اکبر علیخانی
چکیده کارویژۀ علوم انسانی و اجتماعی، فهم و حل مسئلهها و مشکلات جامعه است و این کارویژه را در سطح پیچیدهتر و تخصصیتر مطالعات و حوزههای میانرشتهای انجام میدهد. حتی در مواردی که تخصصهای رشتهای از فهم و حل مسئلهها و مشکلات عاجز میشوند میانرشتهایها با توان و قابلیت مضاعف و با مبانی روششناسی و معرفتشناسی چندبُعدی و چندسطحی به ایفای نقش میپردازند. مفروض مقاله این است که در ایران امروز در حد قابلقبول و در تراز بینالمللی، نظریهها و نظریهپردازانی در حوزه مطالعات میانرشتهای نداریم. مسئلۀ این مقاله شناخت چرایی نبود نظریه و نظریهپرداز برجسته و در تراز بینالمللی در ایران امروز در حوزههای میانرشتهای علوم انسانی و اجتماعی است. این چرایی علل متعددی در سطوح مختلف دارد و این مقاله به دنبال فهم برخی علل اصلی و کلی است که به فرهنگ حاکم بر این حوزه بازمیگردند. پرسش اصلی این است که چالشها و موانعِ فرهنگیِ نظریهپردازیِ میانرشتهای در حوزه علوم انسانی و اجتماعی در ایران کداماند؟ مقاله شش چالش و مانع کلان فرهنگی را در حوزه نظریهپردازیِ علوم انسانی و اجتماعی و به ویژه مطالعات میانرشتهای شناسایی و بحث کرده است که عبارتاند از: عوامزدگی، سیاستزدگی، مهندسیزدگی، غربزدگی، سنتزدگی و حیرتزدگی. در این تحقیق همزمان از دو روش پدیدارشناسی و روش تحقیق پایه استفاده شده است.
بازاندیشی (عمیقاً) رابطهایِ دانش از منظر هستیشناسی مسطح؛ چارچوبی شناختشناسانه و روششناختی همکاریرشتهای و دلالتهایی برای انتظام برنامهریزی فضایی
صفحه 29-74
https://doi.org/10.22035/isih.2024.5230.4981
راضیه موسوی خورشیدی، محمدحسین شریف زادگان
چکیده در دوران کنونی، «دیدگاههای رابطهای» متعددی با تکیه بر «اصل پیچیدگی» بهمنزله بدیلی برای رویکردهای ذاتگرا مطرح شدهاند، چنانکه از این گرایش بهعنوان «چرخش رابطهای» یاد میشود. بااینحال، عموماً پایههای فلسفی این دیدگاهها مبهم است و گاهی با «دیدگاههای نسبیتگرا» یا «دیدگاههای تعاملی» مبتنی بر نظریه کنش ارتباطی هابرماس آمیخته میشوند. بسیاری از دغدغههای دانشپژوهانهٔ کنونی در حوزههای علوم انسانی و اجتماعی برای فهم فرایندهای انسانیجامعهای -همچون تأکیدهای نوین بر مادیت، کردارهای بدنمند، شناخت ناخوداگاه، فضازمانمندی، پساانسانگرایی، و حتی امر همکاریرشتهای- محصول «تفکری رابطهای» هستند؛ اما بنیانهای هستیشناسانه و شناختشناسانه آنها مغفول میماند. این مقاله با استفاده از روش سنتزپژوهی میکوشد دیدگاههای رابطهای را بر اساس بنمایههای هستیشناختی تحلیل و گونهبندی کند. همچنین، با بهکارگیری «مؤلفههای عامِشناختی» و «مؤلفههای دیدگاه (عمیقاً) رابطهای بر پایه هستیشناسی مسطح»، «چارچوبی شناختشناسانه و روششناختی (عمیقاً) رابطهای و همکاریرشتهای» بسط دهد. از این دیدگاه، دانش/شناخت ماهیتی چندگانه، ناهمگن، واسطهمند، و بسترمند دارد و از منابع درهمتنیدهٔ «ذهنیِتِ خوداگاه» (قوه بازاندیشی یا تأمل آگاهانه) و «عینیت» (محیط بیرونی) حاصل میشود. واسطههای ناخوداگاه همچون «واسطههای ایدهای جمعی» (فرهنگ و گفتمان) و «واسطههای بدنمند فردی» (ویژگیهای روانتنی) در شکلگیری آن دخیل هستند. حدودی غیرقطعی و پیشایندی دارد و همواره در فرایند و «شوند» است. روششناسی حصول آن نیز، با اقتباس از لاتور، مبتنی بر بسط «پروگرامهای همبندی/چینشی» است. این چارچوبِ شناختی، در تمامی حوزههای علوم انسانی و اجتماعی تا هنر و برنامهریزی فضایی و سیاستگذاری عمومی قابل استفاده است و میتواند انتظامهای تکرشتهای را به سوی همکاریرشتگی، و انتظامهای همکاریرشتهای را به سوی فرارشتگی رهنمون گردد.
تحلیل جامعهشناختی بسترها و زمینههای خشونت اقتصادی علیه زنان؛ مورد مطالعه، زنان شهر مشهد
صفحه 75-108
https://doi.org/10.22035/isih.2024.5184.4949
زهرا میرحسینی، لیلا باقری نسب
چکیده خشونت علیه زنان یکی از مسائل مهم در جامعهشناسی و از مصادیق نقض حقوق بشر است که به طور گستردهای در سطح جهانی رخ میدهد. یکی از ابعاد این خشونت، خشونت مالی یا اقتصادی علیه زنان از سوی همسر است که در آن زوج به واسطه قراردادن زوجه در مضیقه مالی، گذران زندگی را برای زنان فاقد درآمد با مشکل مواجه میسازد. این مقاله قصد دارد به صورت مجزا و با رویکردی جنسیتی مسئله خشونت مالی شوهر علیه زن را مورد واکاوی قرار داده و با درهمآمیختن ابعاد جامعهشناختی و اقتصادی این مسئله به فهم عمیقی از ابعاد ناگفته و مصادیق پیدا و پنهان بسترها و زمینههای خشونت اقتصادی علیه زنان در خانواده دست یابد. روش تحقیق اتخاذشده در مقاله کیفی و ابزار گردآوری دادهها به روش مصاحبه نیمهساختاریافته است. جامعه آماری این مطالعه، زنان متأهل شهر مشهد هستند که به عنوان نمونه 26 نفر از آنان از مناطق سیزدهگانه شهر مشهد انتخاب شدند. روش نمونهگیری به صورت هدفمند و در دسترس بود و برای تحلیل دادهها از روش تحلیل موضوعی یا تماتیک استفاده شد. در مجموع، هفت مقوله فرعی شامل «فقدان روابط سازنده زوجین»، «خانواده بسترساز خشونت»، «کلیشههای جنسیتی و خشونت»، «فرودستی زنان در ساختار هرم قدرت خانواده»، «مردسالاری و هژمونی مردانه»، «زنان قربانیان بحرانهای اجتماعی-اقتصادی» و «خلاء قانونی و نادیده گرفتن حقوق اقتصادی زنان» از عوامل زمینهساز و مؤثر در شکلگیری خشونت اقتصادی هستند. با توجه به تغییر و تحولات اجتماعی-اقتصادی تجربه خشونت مالی در میان زنان میتواند گسترش پیدا کرده و زندگی آنها را تحت تأثیر قرار دهد.
مطالعه کیفی عوامل زمینهساز مهاجرت زنان به امریکا؛ موردِ مطالعه، مهاجرین زن ایرانی در دانشگاههای شهر بوستون امریکا
صفحه 109-136
https://doi.org/10.22035/isih.2024.5069.4873
محمد عباس زاده، توکل آقایاری، خورشید پاداشی اصل
چکیده در ایران بسیاری از زنان که دارای تحصیلات عالی هستند، همواره برای دسترسی به امکانات عالی و استفاده از تسهیلات آموزشی مناسب، اقدام به مهاجرت میکنند. مهاجرت زنان با توجه به آنکه جزو منابع انسانی مفید به شمار میرود، برای جامعه ایرانی میتواند تبعاتی دربر داشته باشد. در این مقاله با استفاده از روش کیفی و شیوه پدیدارشناسی عوامل زمینهساز مهاجرت زنان به امریکا را مورد بررسی قرار دادیم. شیوه انتخاب نمونه، نمونهگیری هدفمند یا معیارمحور است و از روش هفتمرحلهای کلایزی و دیکلمن مورد استفاده قرار گرفت. شناسایی تجارب زیسته دانشجویان زن ایرانی از مزیتهای تحصیل و کار در دانشگاههای شهر بوستون، زمینههای دافعه برای زندگی کار و تحصیل در ایران و بهطور کلی کشف تجارب زیسته دانشجویان زن ایرانی، از مزیتهای زندگی در امریکا از اهم اهداف این پژوهش هستند. در این پژوهش، درصدد یافتن معناهایی هستیم که زنان مهاجر و تحصیلکرده به تحصیل در دانشگاههای شهر بوستون امریکا و بهویژه سبکهای متنوع زندگی در این کشور میدهند. زنان مصاحبهشونده با تأکید بر تحصیلات بالا در ایران و آشنایی با فرهنگ لیبرالی غرب، مقولاتی مانند تصورات قالبی مردسالارانه در ایران، تسلط سبک زندگی سنتی و غلبه سیاست بر حوزه عمومی را مانعی سر راه ابراز استعدادهای خود عنوان کردهاند. آنها در مصاحبههای خود بر استیلای این فرهنگ اصرار داشته و مهاجرت خود را تابعی از این فرهنگ نئوپاتریمونیال در ایران میدانستند.
تحلیل تطبیقی کیفی توسعه اقتصادی در کارگاههای تولید صنایع دستی با رویکرد صنایع خلاق
صفحه 137-158
https://doi.org/10.22035/isih.2024.5074.4877
حسنعلی پورمند، مهدی کشاورز افشار، عارفه فدایی، اصغر فهیمیفر
چکیده صنایع خلاق تعریف تحلیلی جدیدی از مؤلفههای اقتصاد صنعتی است که ورودی آن ایده خلاق و خروجی آن محتوای و مالکیت معنوی حاصل از آن است. دراین میان، صنایع دستی بهعنوان یکی از زیرشاخههای صنایع خلاق در جهت پیشبرد بخشی از اقتصاد کشور عمل میکند. در صنایع خلاق، ارزش افزوده اقتصادی و تولید ایده خلاق محرک توسعه هستند و بهعنوان عوامل اصلی در نظر گرفته میشوند. هدف از این مقاله بررسی عوامل مؤثر بر توسعه اقتصادی در کارگاههای تولید صنایع دستی است. از این رو پرسش اصلی آن است که اولویت قرار دادن کدام یک از دو عامل، ارزش افزوده اقتصادی و تولید ایده خلاق تأثیر بیشتری بر توسعه اقتصادی در کارگاه تولید صنایع دستی میگذارد؟ مقاله حاضر به روش تحلیل تطبیقی کیفی انجام گرفته است. به منظور جمعآوری اطلاعات از دو روش کتابخانهای و مصاحبه استفاده شده است. تعداد 24 کارگاه تولید صنایع دستی که توانستهاند به موفقیت نسبی و توسعه اقتصادی دست پیدا کنند، به شکل غیرتصادفی انتخاب شدهاند. پس از جمعآوری اطلاعات در قالب پرسشنامه از این واحدها، دادههای کیفی به دادههای کمی تبدیل شد. نتایج نشان میدهد که برای توسعه اقتصادی در کارگاه تولید محصولات صنایع دستی، اولویت قراردادن عامل «تولید ایده خلاق» کافی است. عامل «صادرات محصولات تولیدشده» یک شرط غیرلازم و ناکافی برای توسعه اقتصادی است. اما عامل «استفاده از فناوریهای جدید» یک شرط کافی و غیرضروری است. درنهایت، ارزش افزوده اقتصادی زمانی میتواند سبب توسعه اقتصادی در کارگاههای تولیدکننده صنایع دستی شود که مترادف با سیستم نوآوری باشد.
مطالعهٔ تطبیقی تابلوی «خیانت تصاویرِ» رنهمگریت با نظریهٔ «واسازیِ» ژاک دریدا
صفحه 159-184
https://doi.org/10.22035/isih.2024.5212.4971
مجید اخشابی، سیدجلال میرزائی فدیهه
چکیده دریدا در سال 1966 با مقالهٔ جنجالبرانگیز «ساختار، نشانه و بازی در گفتمان علومانسانی» نگرشی را پدید آورد که امروزه فرصتهای بیشماری را فراروی پژوهشگران قرار داده است؛ راهکاری که با تجزیهٔ بسیاری از ساختارها و دوباره برساختنِ اجزای بهدستآمده، افقهای نوینی را در عرصهٔ آفرینش معنا رقم میزند. با واکاوی و تحلیل صورتگرفته در این پژوهش، این واقعیت عیان میگردد که 37 سال قبل از اینکه دریدا با «نظریهٔ واسازیِ دریدایی» خود، توجه محافل فلسفیِ را به مفهومی مناقشهبرانگیز معطوف کند، رنهمگریت با تابلوی «خیانت تصاویر» بیهیچ سروصدایی «بیانیهٔ واسازیِ مگریتیِ» خود را بر دیوارهٔ هنر مدرن نگاشته بود. این تابلو «یکی از اولین اُفقهای پساساختارگرایی» است. اگرچه دریدا در مواجهه با این تابلو به ستایش آن پرداخته، اما هیچگاه از الهامبخشیِ ایدهٔ این اثر هنری در شکلدهی و پیریزیِ نظریهاش سخنی به میان نیاورده است. هدف از این پژوهش که در زمره تحقیقات بنیادیِ نظری به روش کیفی و کتابخانهای است، مطالعهٔ تطبیقیِ تابلوی «خیانت تصاویرِ» رنهمگریت با نظریهٔ «واسازیِ» دریداست، بهگونهای که پرده از ارتباط مُتناظر و مستور میان تابلو و نظریه واسازی بردارد. در این مقاله ضمن معرفی و تشریح کامل مهمترین مؤلفههای نظریهٔ واسازی از جمله لوگوسِنتریسم، تقابلهای دوتایی، گراماتولوژی، دیفِرانس، پارِرگون، آپوریا و گردهافشانی و نیز انطباق یکبهیک آنها با تابلو، چنین استنتاج میشود که گویی دریدا همه این مفاهیم را برای رهیافت، تجسّم و تفسیر نظریهٔ خود، همانند یک الگو از این اثر اتخاذ نموده و در نهایت این تابلو به تنهایی برای تجسم و تجلی مؤلفههای واسازی مکفی، گویا و بسنده است.
