دوره و شماره: دوره 18، شماره 2 - شماره پیاپی 70، تحولات در دانش میان‌رشته‌ای، بهار 1405، صفحه 1-250 

گذار از الگوهای مکانیکی: واکاوی سه چالش پیشاروی مطالعات میان‌رشته‌ای در علوم انسانی

صفحه 5-6

https://doi.org/10.22035/isih.2026.570

قاسم درزی

چکیده میان‌رشته‌گرایی، به مثابه پاسخی به پیچیدگی فزاینده مسائل عالم انسانی، از آرمانی آکادمیک به ضرورتی گریزناپذیر در پژوهش‌های معاصر، به ویژه در علوم انسانی، بدل شده است. انتشار این ویژه‌نامه با هفت مقاله منتخب، که حاصل فرآیندی طولانی از ارزیابی و پالایش است، فرصتی مغتنم است تا نه‌تنها دستاوردهای این عرصه، که عمیق‌تر از آن، «چالش‌های ساختاری و معرفتی» پیش روی این دست از مطالعات را به بحث بگذاریم. آنچه این مقالات و دیگر آثار نظری پیشرو را به هم پیوند می‌زند، تلاش برای عبور از ستایش صرفِ این رویکرد و ورود به عرصه نقد و آسیب‌شناسی آن است. در این مسیر، سه چالش بنیادین قابل تأمل است:
۱. چالش مفهوم «تلفیق»: از آرمان واحد تا واقعیت‌های کثرت‌گرا
مفهوم «تلفیق» یا «یکپارچه‌سازی» (Integration) برای دهه‌ها سنگ بنای تعریف موفقیت در مطالعات میان‌رشته‌ای تلقی می‌شد (رانا و همکاران، ۲۰۲۵؛ فوردمن و همکاران، ۲۰۱۷). این دیدگاه که ریشه در آرمان وحدت علوم دارد، موفقیت را در ادغام مفاهیم، روش‌ها، و چارچوب‌های معرفتی رشته‌های مختلف می‌دید. با این حال، همان‌گونه که در برخی از جدیدترین پژوهش‌های این حوزه شاهدیم (بری، ۲۰۲۰؛ همچنین: درزی، 1398) و نیز در مقاله حاضر با عنوان «نارشتگی؛ آسیب‌شناسی الگوهای تلفیقی رشتگی» مورد بحث قرار گرفته است، این ضرورت مطلق در حال بازبینی است. مواردی مانند همکاری موفق در «نظریه بازی‌های تکاملی» نشان می‌دهند که می‌توان شاهد تبادل عمیق و تغییرآفرین بین رشته‌ها بود، بدون آنکه ادغام نفی و یکپارچگی کامل روی دهد (گرونه، 2016). بر این اساس، هر رشته می‌تواند با حفظ هویت روش‌شناختی خود، از این گفت‌وگو متحول شود. این امر پرسش‌های بنیادینی را پیش می‌کشد: آیا تلفیق غایتِ واحد همه پژوهش‌های میان‌رشته‌ای است؟ یا می‌توان از «موفقیت‌های هم‌زیستانه» بدون ادغام کامل سخن گفت؟ پرداختن به این پرسش، که در مقاله «تبیین و دسته‌بندی جریان معاصرسازی در مطالعات نظری میان‌رشته‌ای» نیز به آن اشاره شده، یکی از وجوه تمایز این شماره است.
۲. چالش شکاف نظریه و عمل: از فرآیندهای مکانیکی تا فضای زیسته پیچیده
چالش دوم به فاصله آشکار بین «سطح انتزاعی نظریه‌پردازی‌های میان‌رشته‌ای» و «واقعیت ملموس و پرابهام پژوهش در عمل» بازمی‌گردد. مدل‌های رایجِ «فرآیند میان‌رشته‌ای» (رپکو، ۲۰۲۱) اغلب گام‌هایی خطی و مکانیکی را ترسیم می‌کنند که گویی می‌توان همگرایی را با دستورالعملی استاندارد و به‌شکلی تجویزی محقق کرد. این نگاه، «خشکی و بی‌روحی» حاکم بر بسیاری از این مدل‌ها را نشان می‌دهد. در مقابل، واقعیتِ پژوهش میان‌رشته‌ای، همان‌گونه که در مطالعه اتنوگرافیک مرکز اقلیم‌شناسی شیلی (آندراگا و همکاران، ۲۰۲۳) و نیز در مقاله «بررسی روش شناسی تحلیل محتوای کیفی تطبیقی» مشاهده می‌شود، سرشار از «ابهام، مذاکره روزمره، تفاوت‌های فرهنگی-معرفتی و سازگاری‌های خلاقانه» است. موفقیت در این فضا کمتر از پیگیری یک الگوی ازپیش‌تعیین‌شده، و بیشتر حاصل «ظرفیت‌های ارتباطی، تاب‌آوری و کار جمعی» در مواجهه با «ناهم‌آوایی‌های سازنده» است. این شکاف باعث شده است که آنچه در کتب روش‌شناسی تدریس می‌شود، اغلب ابزار مناسبی برای هدایتِ پژوهشگر در میدان پرتلاطم تعامل واقعی با دیگر رشته‌ها نباشد، مسئله‌ای که مقاله «الزامات و اقتضائات نگرشی و روشی نظریه پردازی میان رشته‌ای» مستقیماً به آن می‌پردازد.
۳. چالش گسست بین نظریه‌پردازان و کنشگران میدانی
پیامد مستقیم چالش پیشین، ایجاد «شکافی عمیق» بین دو جامعه است: از یکسو، «نظریه‌پردازان و فیلسوفان مطالعات میان‌رشته‌ای» که به تحلیل مفاهیم کلیدی می‌پردازند، و از سوی دیگر، «پژوهشگران میدانی» که در عمل و برای حل مسائل عینی، ناگزیر از سر زدن به حیطه‌های معرفتی دیگر هستند (موران، 2002). برای گروه دوم، مباحث انتزاعی اغلب دور از ذهن، غیرکاربردی و فاقد ضرورت فوری به نظر می‌رسد. این گسست به وضعیتی انجامیده که در آن، ممکن است یک محقق با تکیه بر شهود و درک کلی، پژوهش میان‌رشته‌ای عمیق و موفقی انجام دهد، بی‌آنکه کوچک‌ترین آشنایی با ادبیات تخصصی این حوزه داشته باشد. این دوگانگی به وضوح در تمایز میان مباحث نظری طرح‌شده در مقاله «آسیب‌شناسی مطالعات بین رشته‌ای خاورشناسان درباره اکولوژی و محیط زیست جهان» و ضرورت‌های عملی و کاربردی مطرح در مقاله «رهیافت میان رشته‌ای در خوانش حس مکان از منظر معماری و سینما» قابل ردیابی است. این فاصله، هم نظریه را از غنای تجربه عملی محروم می‌کند و هم عمل را از بینش‌های عمیق‌تر نظری بی‌بهره می‌سازد.
مقالات گردآوری‌شده در این ویژه‌نامه، هر یک به شکلی به بخشی از این چالش‌های سه‌گانه پاسخ می‌گویند و همگی نشان از عبور از مرحله توصیف صرف و ورود به فاز نقد و ارائه راه‌حل دارند. همان‌گونه که در مرور نظام‌مند رانا و همکاران (۲۰۲۵) بر آموزش دکتری تأکید شده، و کلاین (۲۰۲۱) نیز بر آن پای می‌فشارد، وظیفه ما به عنوان جامعه علمی، نه نادیده گرفتن این تنش‌ها، بلکه «به رسمیت شناختن، مطالعه و مدیریت» آن‌هاست. باید به سمتی حرکت کنیم که «کار معرفتی» فعال و گفت‌وگوی مستمر بین رشته‌ها، جایگزین الگوهای خشک و ازپیش‌تصورشده شود. این ویژه‌نامه گامی است در این مسیر دشوار اما ضروری، با این امید که بتواند پلی باشد بین اندیشیدن به میان‌رشته‌گرایی و زیستن آن در فضای پیچیده و پویای علم معاصر.
 

میان رشته‌ای

الزامات و اقتضائاتِ نظریه‌پردازیِ میان‌رشته‌ای

صفحه 7-32

https://doi.org/10.22035/isih.2026.5677.5250

علی اکبر علیخانی

چکیده نظریه‌پردازی در حوزه‌های میان‌رشته‌ای علوم انسانی و اجتماعی دشوارتر از نظریه‌پردازیِ رشته‌ای در این حوزه است. علاوه بر چارچوب نظری و روش که لازمۀ هرگونه نظریه‌پردازی است، نظریه‌پردازیِ میان‌رشته‌ای به برخی زمینه‌ها، شرایط و ویژگی‌های دیگری نیز نیاز دارد. مسئلۀ این مقاله تبیین این ویژگی‌ها و شرایط به‌عنوان الزامات و اقتضائات نظریه‌پردازیِ میان‌رشته‌ای است. پرسش اصلی این است که نظریه‌پردازیِ میان‌رشته‌ای در حوزۀ علوم انسانی و اجتماعی، به‌غیر از چارچوب نظری و روش که بحث این مقاله نیست، به چه الزامات و اقتضائاتی نیاز دارد؟ مقاله این الزامات و اقتضائات را در چهار بخش دسته‌بندی و ارائه کرده است که عبارت‌اند از: علمی، فرهنگی، ذهنی و شخصیتی. مقصود از الزامات و اقتضائات علمی رعایت برخی قواعدِ مربوط به دانش و پژوهش است. منظور از الزامات و اقتضائات فرهنگی برخی روش‌ها و منش‌های نهادینه‌شده در رفتار و نگرش افراد است. الزامات و اقتضائات ذهنی به قابلیت‌ها و مهارت‌های ذهنی، زبانی، و اندیشه‌ورزی اشاره دارد. در الزامات و اقتضائات شخصیتی، برخی روحیات و ویژگی‌های شخصیتی و روان‌شناختیِ نظریه‌پرداز مدنظر بوده است. مقصود از «الزامات و اقتضائات»، قابلیت‌ها، توانایی‌ها و ویژگی‌های لازم برای نظریه‌پردازیِ میان‌رشته‌ای است. در این تحقیق از دو روش ‌پدیدارشناسی و روش مدل‌سازی استفاده شده است.

میان رشته‌ای

آمالگام، هیبرید و مناسک: مفاهیم مغفول در تحلیل الگوهای تلفیق رشتگی

صفحه 33-61

https://doi.org/10.22035/isih.2026.5603.5198

مسعود سلمانی بیدگلی، حمیدرضا نمازی

چکیده پژوهش‌های دانشگاهی معاصر به‌طور فزاینده‌ای با مسائل پیچیده‌ای مواجه‌اند که از ظرفیت یک رشته علمی منفرد فراتر می‌روند و مستلزم اشکال متنوعی از تعامل رشتگی هستند. در این میان، مفاهیم چندرشتگی، میان‌رشتگی و فرارشتگی به‌طور گسترده بررسی شده‌اند، اما تحلیل مفهومی دقیق کیفیت و منطق ادغام دانش در این الگوها همچنان با ابهام‌هایی همراه است. به‌ویژه، مفاهیمی مانند آمالگام، هیبرید و مناسک میان‌رشتگی، با وجود اهمیت نظری و تحلیلی، کمتر به‌صورت نظام‌مند و مقایسه‌ای مورد توجه قرار گرفته‌اند. مسئله اصلی این پژوهش، تبیین نقش این سه مفهوم در فهم فرایندهای تلفیق رشتگی و تمایزگذاری میان سطوح و اشکال مختلف ادغام معرفتی است. هدف پژوهش، ارائه چارچوبی تحلیلی برای روشن‌سازی تفاوت‌ها، ظرفیت‌ها و محدودیت‌های این مفاهیم در بستر الگوهای گوناگون تعامل رشتگی است. این مطالعه با رویکردی کیفی و با استفاده از تحلیل مفهومی و تحلیل نظام‌مند ادبیات نظری انجام شده است. جامعه پژوهش شامل آثار نظری و تحلیلی مرتبط با حوزه‌های چندرشتگی، میان‌رشتگی و فرارشتگی است که به‌صورت هدفمند و بر اساس میزان ارتباط مفهومی با موضوع پژوهش انتخاب شده‌اند. داده‌ها از طریق مرور و تحلیل متون علمی گردآوری و با استفاده از مقایسه تحلیلی و تفسیر مفهومی بررسی شده‌اند. یافته‌ها نشان می‌دهد که هیبرید بیانگر تعامل‌های بینابینی، پویا و غالباً ناپایدار میان‌رشته‌هاست که امکان گفت‌وگو و هم‌نشینی معرفتی را بدون ادغام کامل فراهم می‌کند، در‌حالی‌که آمالگام به اشکال عمیق‌تر و پایدارتر ادغام معرفتی با ویژگی‌های نوظهور اشاره دارد. مناسک میان‌رشتگی نقش مهمی در تثبیت زبان مشترک، کاهش اصطکاک شناختی و شکل‌گیری هویت جمعی پژوهشی ایفا می‌کند. کاربرد مفاهیم هیبرید و آمالگام اساساً به چارچوب‌های چندرشتگی، میان‌رشتگی و فرارشتگی محدود است و تعمیم آن‌ها به سایر رویکردهای رشتگی از دقت مفهومی برخوردار نیست. نتایج پژوهش نشان می‌دهد که تمایزگذاری دقیق میان هیبرید و آمالگام می‌تواند به ارتقای تحلیل نظری و ارزیابی کیفی پژوهش‌های تلفیقی کمک کند. این چارچوب تحلیلی، پیامدهای مهمی برای طراحی، مدیریت و ارزیابی پروژه‌های میان‌رشتگی در آموزش عالی و نظام پژوهش دارد. در‌عین‌حال، وابستگی این مفاهیم به زمینه‌های نهادی و معرفتی، از محدودیت‌های پژوهش حاضر محسوب می‌شود و ضرورت مطالعات تکمیلی تجربی را برجسته می‌سازد.

میان رشته‌ای

تبیین و دسته‌بندی جریان معاصرسازی در مطالعات نظری میان‌رشته‌ای

صفحه 63-104

https://doi.org/10.22035/isih.2026.5418.5077

نسرین سلجوقی، حسن رضائی، هیرو فرکیش

چکیده در مطالعات میان‌رشته‌ای با محوریت موضوع معاصرسازی یک مدل جامع که معرف تمام ابعاد وجودی آن باشد، وجود ندارد. از این جهت مقاله قصد دارد جریان معاصرسازی در مطالعات نظری میان‌رشته‌ای را تبیین و دسته‌بندی کند؛ ظرفیت رشته‌های علمی (توانمندی یا ضعف) در میزان درکِ فرایند معاصرسازی و تطبیق با آن را بسنجد؛ و تأثیر یکپارچه‌سازی دانش‌های مختلف (با رویکرد میان‌رشته‌ای) بر میزان فهم معاصرسازی را مورد واکاوی قرار دهد. روش تحقیق در این مطالعه، تحلیل محتوا (روش استدلال استقرایی) با رویکرد مرور نظام‌مند است که تحلیل محتوای کمی-کیفی منابع فارسی حوزه معاصرسازی را انجام داده‌ است. مطالعات به ترتیب فراوانی در چهار حوزه معماری و شهرسازی، هنر، دین و ادبیات تقسیم‌بندی شده‌اند. هر حوزه دارای زیرمجموعه‌ای است، که به لحاظ محتوایی همگرا با موضوع اصلی پژوهش می‌باشد. حوزه مطالعاتی معماری و شهرسازی با بیشترین موضوعات محوری، در این زمینه نیز پیشرو می‌باشد. ارائه مدل جریان معاصرسازی دستاورد دیگر پژوهش می‌باشد. یافته‌ها نشان داد که معاصرسازی، فرایندی نامتوازن است. نامتوازن از این جهت که سرعت تطبیق حوزه‌های دانشی مختلف با تحولات معاصر، متفاوت می‌باشد؛ و این ناهم‌زمانی به «ناسازگاری» منجر می‌شود. اگرچه رشته‌های دانشی به صورت منفرد، در فهم جامع فرایند معاصرسازی، ضعیف عمل می‌کنند؛ اما تعامل میان‌رشته‌ای در سه سطح بنیادین، روشی و کاربردی، توانمندی سیستم را افزایش می‌دهد. حوزه‌های علمی چهارگانه، به دو شکل اساسی می‌توانند در فرایند معاصرسازی مشارکت داشته باشند: نخست، از طریق بازتعریف رابطه دیالکتیکی سنت-مدرنیته در حوزه تخصصی خود؛ دوم، با ایفای نقش مترجم فرهنگی که مفاهیم انتزاعی مدرنیته را به زبان قابل درک برای جامعه تبدیل می‌کنند.

معرفت‌شناسی میان‌رشته‌ای

بررسی روش‌شناسی تحلیل محتوای کیفی تطبیقی

صفحه 105-136

https://doi.org/10.22035/isih.2026.5449.5100

نورالله نورانی، علی اعلایی

چکیده این مقاله به ابداع و صورت‌بندی یک روش تحقیق نوین در حوزه تحلیل کیفی با عنوان «تحلیل محتوای کیفی تطبیقی» می‌پردازد؛ روشی کاملاً کیفی و میان‌پارادایمی که با اتکا بر منطق «ابداکتی»، امکان تلفیق نظام‌مند فرایندهای استقرایی (کشف مضامین نوظهور) و قیاسی (سازمان‌دهی چارچوب‌محور) را در قالب یک پروتکل تحلیلی فراهم می‌سازد، بدون اینکه داده‌ها به شاخص‌های کمی تقلیل یابند یا ادعای علیت قطعی مطرح گردد. طراحی این روش در قالب یک پژوهش توسعه‌ای–کیفی؛ مبتنی بر مرور نظام‌مند ادبیات روش‌شناختی در سال‌های2000تا 2025 و متاسنتز کیفی ۳۰ منبع منتخب انجام و در نتیجه، تحلیل محتوای کیفی تطبیقی به‌صورت یک چارچوب عملیاتی پنج‌مرحله‌ای شامل: گردآوری و آماده‌سازی داده‌ها، کدگذاری ترکیبی (باز و هدایت‌شده)، نرمال‌سازی فازی و تحلیل تطبیقی چندلایه، تفسیر نتایج و بازنمایی یافته‌ها صورت‌بندی شده است. برای نمایش ظرفیت تحلیلی و اعتبار روش، تحلیل محتوای کیفی تطبیقی در یک مطالعه موردی با موضوع «امنیت» به کار گرفته شد و نتایج نشان داد که این چارچوب قادر است الگوهای شرطی، هم‌پوشانی‌ها و تنش‌های مفهومی را در خوانش‌های پارادایمی متفاوتِ مدرن (امیل دورکیم) و پست‌مدرن (ژاک دریدا) از امنیت آشکار سازد و امکان تحلیل تطبیقی معنای امنیت را در درون پارادایم کیفی فراهم آورد. یافته‌ها نشان می‌دهد که تحلیل محتوای کیفی تطبیقی با ایجاد پیوندی درونی میان کشف معنای داده‌محور و انسجام نظری، الگویی روشمند، بازتولیدپذیر و میان‌رشته‌ای برای تحلیل پدیده‌های پیچیده اجتماعی و فرهنگی ارائه می‌دهد؛ هرچند شفاف‌سازی سطوح فازی و توسعه شاخص‌های روایی و پایایی از الزام‌های توسعه آتی این روش به شمار می‌آید.

معماری

رهیافت میان‌رشته‌ای در خوانش حس مکان از منظر هنر‌های معماری و سینما

صفحه 137-161

https://doi.org/10.22035/isih.2026.5550.5162

الناز ابی زاده

چکیده حس مکان، به‌عنوان مفهومی میان‌رشته‌ای و چندلایه، نقشی محوری در درک تجربه‌ زیسته‌ انسان ایفا می‌کند. پژوهش حاضر با اتخاذ رویکردی کیفی و بهره‌گیری از روش تحلیل تطبیقی، به بررسی عوامل مؤثر بر شکل‌گیری حس‌مکان در دو حوزه معماری و سینما می‌پردازد و با تکیه بر ظرفیت‌های تحلیلی مطالعات میان‌رشته‌ای، چارچوبی برای خوانش این پدیده ارائه می‌دهد. هدف اصلی پژوهش، تبیین بنیان‌های مشترک حس مکان در قالب رویکرد میان‌رشته‌ای است. این مطالعه به‌عنوان نمونه‌ای از به‌کارگیری رویکرد میان‌رشته‌ای در علوم انسانی، هم به توسعه روش‌شناسی تحقیق میان‌رشته‌ای و هم به درک عمیق‌تر مفهوم حس‌مکان کمک می‌کند. در این راستا، سه بعد فیزیکی، فعالیتی و معنایی به‌عنوان ابعاد اصلی تحلیل انتخاب شده‌اند. نتایج نشان می‌دهد سازوکارهای شکل‌گیری حس مکان در هر دو حوزه، از الگویی مشابه پیروی می‌کنند و از طریق تعامل عناصر کالبدی، رفتاری و معنایی، موجب تجربه‌ای یکپارچه و معنامند می‌شوند. پژوهش حاضر بر ظرفیت هم‌افزای معماری و سینما در خلق فضاهای معنادار و روایت‌محور تأکید دارد و رهیافت میان‌رشته‌ای را ابزاری کارآمد برای فهم پیچیدگی‌های تجربه‌ مکان در بسترهای فرهنگی و اجتماعی معاصر معرفی می‌کند.

تمدن اکولوژیک

آسیب‌شناسی مطالعات خاورشناسان درباره اکولوژی و محیط زیست جهان اسلام؛ رویکردی میان‌رشته‌ای

صفحه 163-189

https://doi.org/10.22035/isih.2026.5575.5181

عباس احمدوند، سمیه نیسه

چکیده مطالعات بین‌رشته‌ای پیرامون اکولوژی و محیط زیست در جهان اسلام به‌دلیل تنوع فرهنگی، جغرافیایی و تاریخی این منطقه نیازمند رویکردی جامع و چندگانه است. این مقاله به بررسی آسیب‌شناسی مطالعات خاورشناسان در این زمینه می‌پردازد و چالش‌ها و فرصت‌های موجود را شناسایی می‌کند. با تکیه بر نظریه‌های بوم‌شناختی، انسان‌شناسی، تاریخ‌نگاری و جامعه‌شناسی، تلاش می‌شود تا به درک عمیق‌تری از تعاملات میان جوامع اسلامی و محیط زیست در طول تاریخ پرداخته شود. یافته‌های مقاله حاضر نشان می‌دهد که بسیاری از مطالعات موجود به محدودیت‌های جغرافیایی و فرهنگی خاصی وابسته‌اند و از یک چارچوب تحلیلی سنتی پیروی می‌کنند که نتوانسته به پیچیدگی‌های واقعی مسائل زیست‌محیطی در جوامع اسلامی پاسخ دهد. این مقاله همچنین به ضرورت ارائه نظم جدیدی از نگاه به اکولوژی درباره محیط زیست و تأثیرات فرهنگی و اجتماعی آن پرداخته و تأکید می‌کند که همکاری میان‌رشته‌ای می‌تواند به شناخت عمیق‌تری از چالش‌های جدی زیست‌محیطی و راهکارهای بهبود شرایط موجود منجر شود. در نهایت، تحقیق به ضرورت ایجاد رویکردهای نوآورانه و بین‌رشته‌ای برای تجزیه و تحلیل مسائل محیط زیست در جهان اسلام و ترویج توسعه پایدار در این منطقه می‌پردازد. این مقاله به‌عنوان یک نقطه شروع برای بحث‌های آینده در محیط زیست، می‌تواند به شناسایی و حل مشکلات زیست‌محیطی کمک کند.

تحولات در دانش میان‌رشته‌ای