فصلنامه علمی پژوهشی مطالعات میانرشتهای در علوم انسانی توسط مؤسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم و با همکاری انجمن مطالعات فرهنگی و ارتباطات منتشر میشود. این فصلنامه درصدد است تا در بین پژوهشهای تجربی، عملی و نظری رشتههای مختلفِ حوزه علوم انسانی، به ویژه علوم اجتماعی و آموزش عالی فضای گفتمانی ایجاد کرده و بتواند در ترویج و غنای علمی دانش میانرشتهای، و همچنین تفسیر و رفع مسائل جامعه معاصر گام موثری بردارد. این نشریه در ارزیابی وزارت عتلف در سال 1403 رتبه الف را کسب کرده است.
دسترسی به متن کامل مقالات برای عموم آزاد است.
مقالههای ارسالی بایستی از نظر موضوع/مساله و از جهت رویکرد و روش و نگرش میانرشتهای باشد و میانرشتگی در چکیده و مقدمه و نتیجه تبیین شده باشد.
لطفاً «راهنمای نویسندگان» به دقت مطالعه، و سپس اقدام به ارسال مقاله نمایید. در صورت عدم رعایت شیوهنامه، مقاله جهت اصلاح و تکمیل به نویسنده بازگردانده خواهد شد.
چکیده در عصر تحولات پرشتاب فناورانه،به ویژه در حوزه هوش مصنوعی، نظامهای آموزش و پرورش با پرسشهای بنیادینی درباره آینده خود مواجهاند.دراین مقاله با هدف بررسی سناریوهای آینده آموزش و پرورش در ایران با در نظر گرفتن قابلیتهای روبهرشد هوش مصنوعی تلاش شده تا تصاویر روشنی از آیندهٔ این فناوری در سطح آموزش و پرورش کشور تصویرسازی گردد. جامعه مشارکتکنندگان از بین صاحبنظران، اساتید و خبرگان علمی از طریق روش نمونهگیری غیراحتمالی هدفمند انتخاب شدند. روش گردآوری اطلاعات نیز بر اساس مطالعات کتابخانهای و میدانی بوده است. در این مقاله، در گام نخست، ۳۵ پیشران از طریق مطالعات کتابخانهای شناسایی شد. سپس با بهرهگیری از ابزارهای تحلیل ادبیات، مقیاس لیکرت، مصاحبه با خبرگان و نرمافزار میکمک، ۱۸ پیشران به عنوان پیشرانهای اثرگذار و 4 مورد از آنها بهعنوان پیشرانهای کلیدی تشخیص داده شدند؛ که پس از تعیین میزان اهمیت و عدم قطعیت این پیشرانها، در نهایت دو پیشران «یادگیری تعاملی» و «همکاری معلم و دانشآموز» بهعنوان محورهای اصلی سناریونویسی انتخاب شدند. بر این اساس، چهار سناریو با عناوین «روزگار هوشمند»، «انتخابهای محافظهکارانه»، «انسانزدایی بیپروا» و «انسان بیگانهشده» به روش شبکه کسبوکار جهانی تدوین گردید. در سناریوی «روزگار هوشمند»، آموزش و پرورش ایران با بهرهگیری از یادگیری تعاملی و مشارکت فعال انسانی، به بستری برای پرورش خلاقیت، تقویت تفکر انتقادی و تحقق عدالت آموزشی تبدیل میشود. در مقابل، سناریوهای «انسانزدایی بیپروا» و «انسان بیگانهشده» هشدارهایی جدی درباره حذف تدریجی نقش انسان، گسست ارتباطی و غلبه رویکردهای ماشینی در فرایند آموزش ارائه میدهند. سناریوی «انتخابهای محافظهکارانه» نیز نشان میدهد که حتی در صورت بهرهگیری از فناوری و تعامل آموزشی، در غیاب همکاری انسانی، تحول واقعی در نظام آموزشی رخ نخواهد داد؛ موضوعی که با واقعیتهای کنونی آموزش و پرورش ایران، جایی که نوآوریها اغلب با احتیاط، تأخیر و مقاومت فرهنگی مواجهاند، همخوانی دارد.
چکیده دانش شهرسازی به دلیل ماهیت میانرشتهای خود، همواره دچار خلأهای دانشی مختلفی بوده که برطرف نمودن آنها نیازمند بهرهگیری از رویکردها، مبانی، روشها و ابزارهای دیگر دانشها است. یکی از مهمترین این خلأها، فقدان ساختار روششناسی منسجم جهت راهبری پژوهشهای این حوزه دانشی به ویژه جهت تحقق نظریهپردازی است. هدف این مقاله برطرف نمودن نسبی این خلأ است. براساس بررسیهای صورت گرفته بهرهگیری دقیق از مبانی توسعه پیداکرده در حوزهٔ «مطالعات میانرشتهای» میتواند این چالش را تا حد قابل قبولی برطرف نماید. حوزهای که تطابق مستحکمی با ماهیت میاندانشی شهرسازی داشته و روشها و شیوههای پژوهشی شفاف و قابل اتکایی را برای نظریهپردازی عرضه مینماید. این پژوهش با بهرهگیری از «فرایند مطالعات میانرشتهای کیفی» و تعمیم «فرایند و روشهای مطالعات میانرشتهای» به «مطالعات بنیادین شهرسازی»، فرایند نوینی برای شکلگیری نظریهپردازی شهری در کشور ارائه نموده است. بر اساس تحلیلهای صورت گرفته و نتایج حاصله، پژوهشهای میانرشتهای که کیفیِ، مسئله/موضوعمحور، بازِ و تلفیقی بوده بیشترین نسبت را با مفهوم نظریهپردازی دارند. این نوع از پژوهشها در صورت طی مراحل چهارگانهای با عناوین 1) تعریف مسئله/موضوع و جایگاه میانرشتهای آن، 2) مطالعات رشتهای، 3) تلفیق بینشهای رشتهای و حصول بینش میانرشتهای و 4) اعتبارسنجی/ تبیین اعتبارپذیری بینش میانرشتهای حاصله و بهرهگیری از روشهای «فراترکیب» و شیوههای «مرورنظامند» و «نظریهٔ زمینهای» در مطالعات رشتهای و همچنین شیوههای بازتعریف یا تعمیم در امر تلفیق، میتوانند منتج به نظریهپردازی بنیادین در مطالعات شهری و شهرسازی گردند.
چکیده با توجه به روند رو به افزایش مهاجرت فارغالتحصیلان مهندسی در سالهای اخیر، هدف از اجرای پژوهش حاضر، تبیین پدیده مهاجرت فارغالتحصیلان مهندسی میباشد. در این پژوهش از رویکرد کیفی مبتنی بر نظریه دادهبنیاد بهره گرفته شد. شرکتکنندگان پژوهش، اساتید مهندسی و جامعهشناسی دانشگاه فردوسی مشهد، متخصصان و مدیران حوزه مهندسی بودند که بر اساس نمونهگیری هدفمند، افراد غنی از اطلاعات مورد نظر با هدف پژوهش انتخاب شدند و تا رسیدن به اشباع نظری با استفاده از مصاحبه نیمهساختاریافته ادامه یافت. روش تحلیل دادهها، در سه مرحله کدگذاری باز، محوری و گزینشی از طریق نرمافزار MAXQDA 20 انجام گرفت. پس از استخراج 429 کد باز و با دستهبندی کدها بر اساس میزان تشابه مفهومی و وجه اشتراک آنها، مقولههای اصلی و فرعی شناسایی شدند و بر اساس مدل پارادایمی نظریه دادهبنیاد جایگذاری شدند. نتایج پژوهش نشان میدهد که آنچه موجبات پدیده مهاجرت فارغالتحصیلان مهندسی را فراهم میآورد: در شرایط علّی، عوامل دافعه مبدأ و عوامل جاذبه مقصد؛ در شرایط زمینهای، عوامل تسهیلکننده مهاجرت؛ در شرایط مداخلهگر، عوامل حمایتی مهاجرت، در راهبردها؛ عوامل آسیبزای دروندانشگاهی و عوامل نقصان بروندانشگاهی هست. درنهایت پیامد حاصل از پدیده مهاجرت فارغالتحصیلان مهندسی، تضعیف ظرفیتهای فنی و توسعهای کشور است.
چکیده حقوق شهروندی بهعنوان یکی از ارکان بنیادین توسعه سیاسی، نقشی تعیینکننده در ارتقای مشروعیت و کارآمدی نظامهای سیاسی ایفا میدارد. در جمهوری اسلامی ایران، قانون اساسی (1368) و منشور حقوق شهروندی (۱۳۹۵) چارچوبهای نظری و حقوقی مهمی برای تضمین آزادیها و مشارکت شهروندان فراهم ساختهاند. بااینحال، شکافِ میان نصّ قانون و واقعیتهای اجرایی، چالشهای متعددی را در مسیر تحقق این حقوق ایجاد کرده است. سوال پژوهش حاضر این است: فرصتها و چالشهای تحقق حقوق شهروندی در توسعه سیاسی ایران کدامند؟ یافتههای پژوهش، بر پایه روش استنتاج منطقی و واکاوی ساختاری-کارکردی، نشان میدهد که تقویت زیرساختهای حاکمیت قانون، نهادینهسازی مشارکت سیاسی، بسط شفافیت اطلاعاتی و توانمندسازی نهادهای مدنی، کلیدیترین فرصتهای ساختاری در مسیر پیوند میان حقوق شهروندی و توسعه سیاسی محسوب میشوند. در مقابل، ضعفهای حقوقی و نهادی، نبود فرهنگ پاسخگویی، تعارض قوانین، کمبود آگاهی عمومی و محدودیت فعالیت نهادهای مدنی مستقل، از چالشهای اصلی بهشمار میآیند. نتیجه پژوهش حاکی از آن است که تحقق توسعه سیاسی در ایران در گرو تقویت متقابل حقوق شهروندی و سازوکارهای نهادی شفاف و پاسخگوست. درنهایت، این دو مقوله در یک رابطه دوسویه قرار دارند؛ بهگونهای که تضمین حقوق شهروندی زمینه توسعه سیاسی را فراهم میسازد و توسعه سیاسی نیز بستر نهادینهسازی این حقوق را تقویت میکند.
چکیده پیشرفتهای نوین در علوم ژنتیک، بهویژه توسعه فناوریهای تشخیص غیرتهاجمی پیش از تولد، امکان استخراج و تحلیل دقیق دادههای ژنتیکی جنین را فراهم کرده است. این دادهها به دلیل ویژگیهایی همچون یکتایی، پایداری مادامالعمر، ماهیت ارثی و قابلیت پیشبینی وضعیت سلامت و استعداد ابتلا به برخی بیماریها، در زمره حساسترین انواع دادههای شخصی قرار میگیرند. پردازش یا افشای غیرمجاز این دادهها میتواند پیامدهای گستردهای در سطوح هویتی، اجتماعی، اخلاقی و حقوقی به دنبال داشته باشد. با وجود گسترش ادبیات مربوط به حریم خصوصی دادههای ژنتیکی، بررسی نظاممند ابعاد فقهی و حقوقی حمایت از حریم خصوصی دادههای ژنتیکی جنین، بهویژه در حقوق ایران، همچنان با خلأهای جدی مواجه است. هدف مقاله حاضر، که مطالعهای میانرشتهای در تقاطع ژنتیک، فقه اسلامی و حقوق است، تبیین مبانی فقهی و حقوقی حمایت از دادههای ژنتیکی جنین و تحلیل تطبیقی مقررات حقوقی ایران با اسناد و استانداردهای بینالمللی در این حوزه است. این پژوهش با روش کیفی، رویکرد توصیفی–تحلیلی و تطبیقی انجام شده و دادهها از طریق مطالعه کتابخانهای متون فقهی، قوانین و مقررات داخلی و اسناد بینالمللی، از جمله مقررات عمومی حفاظت از دادههای اتحادیه اروپا و اعلامیههای یونسکو، گردآوری و با روش تحلیل محتوای کیفی بررسی شدهاند. یافتههای مقاله نشان میدهد که اصول بنیادین فقه اسلامی، از جمله حرمت تجسس، قاعده لاضرر، اصل کرامت انسانی و قاعده امانت، ظرفیت نظری بالایی برای حمایت از حریم خصوصی دادههای ژنتیکی جنین دارند. در سطح بینالمللی نیز اسنادی همچون مقررات عمومی حفاظت از دادههای اتحادیه اروپا و کنوانسیون اویدو چارچوبهای روشنی برای رضایت آگاهانه، محدودیت پردازش، امنیت داده و منع تبعیض ژنتیکی ارائه کردهاند. نتایج پژوهش حاکی از آن است که با تلفیق مبانی فقه اسلامی و استانداردهای جهانی میتوان به مدلی جامع و بومیسازیشده برای حمایت از حریم خصوصی دادههای ژنتیکی جنین در نظام حقوقی ایران دست یافت. در این راستا، ضرورت تدوین مقررات مستقل و صریح، بهویژه در زمینه تعیین نماینده قانونی جنین، اصل کمینهسازی داده، الزامات امنیتی تکنیکی–سازمانی، حکمرانی داده و محدودیت انتقال اطلاعات، بیش از پیش احساس میشود.
چکیده این مقاله به کندوکاو در ظرفیتهای فلسفی سریال آینه سیاه در مقام رسانهای روایی برای خلق «آزمایشهای فکری فیلمی» میپردازد؛ آزمایشهایی که نهصرفاً از طریق استدلال انتزاعی، بلکه از طریق روایت چندلایه، فرم بصری، و درگیری عاطفیِ مخاطب تجربههایی اخلاقی را بهوجود میآورند. تمرکز اصلی پژوهش بر اپیزودهایی است که موقعیتهایی مرزی اخلاقی میآفرینند؛ موقعیتهایی همچون لحظاتی از آشفتگی وجودی، فروپاشی معنا، و ضرورت انتخاب اخلاقی در شرایط اضطراری. بنابراین، با تکیه بر مفاهیم برگرفته از فلسفۀ اگزیستانسیال (یاسپرس، هایدگر)، فضیلتگراییِ معاصر (نوسباوم)، و پدیدارشناسیِ دیگری (لویناس)، جستار حاضر میکوشد نشان دهد که اپیزودهای «خرس سفید»(2013)، «بازخواهمگشت»(2013)، «کریسمس سفید»(2014)، و «سقوط آزاد»(2016) نمونههایی برجسته از مواجهههایی اخلاقیاند که نهتنها بحرانهای اخلاقی را بازنمایی میکنند، بلکه همچنین «تجربههایی اخلاقی» خلق میکنند: بیننده را در دل معضلات اخلاقی قرار میدهند و او را از نظارهگری منفعل به عاملی اخلاقی تبدیل میسازند که تنشهای شناختی و عاطفیِ این رویاروییها را در درون میآزماید. در نتیجه، برانگیخته میشود تا در باب مختصات تجربه اخلاقی در موقعیتهای مرزی بیندیشد و همزمان تخیل اخلاقی و حساسیت عاطفی خود را بپرورد. بهلحاظ روششناختی نیز این پژوهش کار خود را با تحلیل فلسفیِ روایی به پیش میبرد، با تمرکز بر نسبت میان تخیل اخلاقی، روایتهای تصویری، و واکنشهای عاطفی-شناختی.
چکیده تا اواخر قرن بیستم، فعالیت علمی غالباً مستقل از عوامل غیرمعرفتی تلقی میشد. اما در چند دهه اخیر، پژوهشهای بسیاری این تصور را به چالش کشیدهاند و نشان دادهاند که علم، تحتتأثیر عوامل غیرمعرفتی از جمله ارزشها نیز است. اما مسئله این است که دخالت ارزشها میتواند پیامدهای نامطلوبی چون تضعیف عینیت علمی، کاهش اعتماد عمومی و آسیب به آرمانهای دموکراتیک به همراه داشته باشد؛ لذا ارائهٔ راهکاری که بتواند از این پیامدها جلوگیری کند، یکی از مباحث مهم حوزهٔ علم و ارزش است. هدف این مقاله این است که ضمن تبیین این مسئله، به بررسی و نقد راهکارهای موجود در این زمینه بپردازد و راهحلی برای آن ارائه دهد. راهحل پیشنهادی، بر ضرورت تأسیس نهاد و همکاریهای میانرشتهای تأکید میکند؛ چرا که نشان داده میشود این مسئله جنبههای علمی، فلسفی و اجتماعی دارد و راهحل مناسب باید بتواند پاسخگوی همهٔ آنها باشد. دستیابی به چنین پاسخی تنها از طریق تأسیس نهادی امکانپذیر است که امکان همکاریهای میانرشتهای را میسر میکند و در سه سطح نظری، اجرایی و نظارتی مسئولیتهایی را برای مقابله با پیامدهای نامطلوب دخالت ارزشها، برعهده میگیرد.
چکیده در عصر معاصر، فناوری دیگر صرفاً ابزاری در خدمت انسان نیست، بلکه به نیرویی بدل شده است که توانایی تغییر بنیادین در طبیعت، جامعه و سرنوشت بشریت را در خود دارد. ویژگیهایی چون گسترش بیوقفه، قدرت بیمرز، و آثار بلندمدت و غیرقابل پیشبینی، فناوری را به پدیدهای منحصر بهفرد و در عین حال پرمخاطره بدل ساخته است. در کنار فرصتهای بیشماری که فناوری برای پیشرفت انسان فراهم آورده، تهدیدهایی همچون تخریب محیط زیست، بیثباتی اجتماعی و تهدید بقای نسلهای آینده نیز سر برآورده است. هانس یوناس، در واکنش به این تحولات، نظریه "اصل مسئولیت" را ارائه میدهد و بر این نکته پای میفشارد که انسان دیگر نمیتواند بیاعتنا به پیامدهای فناورانه تصمیمگیری کند. مسئولیت اخلاقی در اندیشه یوناس به معنای ضرورت تعهد آگاهانه نسبت به آیندهای است که اکنون بیش از هر زمان دیگری در معرض آسیب قرار گرفته است. فناوری، با گسترش بیسابقه خویش، انسان را ملزم میسازد تا فراتر از منافع آنی و فردی، در قبال پیامدهای جهانی و دیرپای کنشهای خود پاسخگو باشد. از این منظر، رابطه فناوری و مسئولیت اخلاقی، پیوندی گسستناپذیر و بنیادی است؛ پیوندی که در پرتو آن، بقای انسان و سیاره زمین مستلزم درک عمیقتر از پیامدهای اعمال فناورانه و التزام به اصولی است که پاسداشت حیات، طبیعت و ارزشهای والای انسانی را در کانون توجه قرار میدهد.
محمد مهدی خسروی علیا، سید مهدی سجادی، علیرضا صادقزاده، عبدالعظیم کریمی
چکیده این مقاله با رویکردی میانرشتهای و فرا رشتهای با الهام از اکولوژی اینتگرال، اکولوژی فرهنگی و اکولوژی عمیق و تحت تأثیر ایده تعلیم و تربیت اینتگرال و جهانبینیهای پیشامعاصر و با تأکید بر مفاهیم عمیق فرهنگی ایرانزمین ، به واکاوی پیشفرضها،مبانی و مفاهیم بنیادینی میپردازد که در ترکیب هماهنگ با یکدیگر میتواند منجر به خلق یک رویکرد آموزشی یکپارچه جایگزین شود که امکان گذار مؤثر از ابر بحرانهای اکولوژیک معاصر را برای ما ایرانیان فراهم میآورد. تلاش شده است تا این ترکیب هماهنگ فرا رشتهای با بهرهمندی از امکانات متدلوژیک حل مسئله موسوم به "تفکر طراحی" مقدور گردد.در این مقاله با "روش پژوهش مبتنی بر هنر" استدلال میشود که درک تمدنهای پیشامعاصر از"جریان جاری امر قدسی در طبیعت"، منجر به ایجاد رابطهای پایدار با شبکه اکوسیستم پیچیده حیاتِ پیرامون جوامع محلی میشد. هدف اصلی این پژوهش پیشنهاد یک "رویکرد یادگیری و آموزش احیاگر" و "همسو بازندگی" است که از طریق بازآفرینی تعامل و پیوند عمیق انسان با اکوسیستم حیات، زمینه را برای احیاء زیستبومها (با تمرکز بر زیستبومهای محلی ایران)فراهم آورد.
چکیده یکی از رویکردهایی که به منظور تعبیه ارزشهای اجتماعی در فناوری مورد توجه قرار گرفته، رویکرد طراحی حساس به ارزش است. این ایده بر این مبنا استوارست که تکنولوژی "خنثی از ارزشها" نبوده، بلکه "ارزشبار" است. این رویکرد، اگرچه در بحث طراحی و تعبیه ارزشها در سیستمهای فناوری مورد توجه قرار گرفته، اما به دلیل ویژگیهای منحصر به فرد هوشمصنوعی، در تعمیم آن به سیستمهای هوشمند دچار چالشهای گوناگونی شدهاست.
نوشتار حاضر با روش تحلیلی- استنتاجی و در چارچوب میانرشتهای، بر بسط رویکرد طراحی حساس به ارزش به منظور تعبیه ارزشهای اجتماعی- اخلاقی در فناوری هوشمصنوعی و چالشهای آن متمرکز شدهاست. یافتههای پژوهش نشان میدهد دو ویژگی منحصر به فرد هوشمصنوعی یعنی خود-یادگیری و خود-تصمیمگیری، چالشهایی را در سطوح مختلف طراحی ایجاد میکنند. این چالشها شامل ابهام در تعریف و اولویتبندی ارزشها، محرومیت ضمنی گروههای به حاشیهرانده شده، عدم شفافیت، ناخوانایی و توضیحناپذیری سیستمها، پدیده انفکاک ارزش، دشواری ترجمه مفاهیم اخلاقی به الزامات فنی و پیچیدگی ارزیابی تأثیر واقعی ارزشها در عمل هستند. به منظور رفع این چالشها، پیشنهاداتی نظیرجایگزینی ساختار هیبرید و ترکیبی در طراحی، توسعه چارچوبهای نظارتی و ارزیابی، ارتقای سواد هوشمصنوعی و مکانیسمهای نظارت بر مقاصد ارائه میشود. هدف این پژوهش آن است تا با تبیین و بسط مفهومی رویکرد طراحی حساس به ارزش در هوشمصنوعی، نه تنها به درک عمیقتر موانع و چالشهای تعبیه ارزشها و اخلاق در هوشمصنوعی کمک کند، بلکه با تاکید بر اهمیت همافزایی میان رشتهای، راهبردهایی عملی برای توسعه هوشمصنوعی مسئولیتپذیر و همسو با ارزشهای اجتماعی ترسیم نماید.
چکیده در دوران کنونی، «دیدگاههای رابطهای» متعددی با تکیه بر «اصل پیچیدگی» بهمنزله بدیلی برای رویکردهای ذاتگرا مطرح شدهاند، چنانکه از این گرایش بهعنوان «چرخش رابطهای» یاد میشود. بااینحال، عموماً پایههای فلسفی این دیدگاهها مبهم است و گاهی با «دیدگاههای نسبیتگرا» یا «دیدگاههای تعاملی» مبتنی بر نظریه کنش ارتباطی هابرماس آمیخته میشوند. بسیاری از دغدغههای دانشپژوهانهٔ کنونی در حوزههای علوم انسانی و اجتماعی برای فهم فرایندهای انسانیجامعهای -همچون تأکیدهای نوین بر مادیت، کردارهای بدنمند، شناخت ناخوداگاه، فضازمانمندی، پساانسانگرایی، و حتی امر همکاریرشتهای- محصول «تفکری رابطهای» هستند؛ اما بنیانهای هستیشناسانه و شناختشناسانه آنها مغفول میماند. این مقاله با استفاده از روش سنتزپژوهی میکوشد دیدگاههای رابطهای را بر اساس بنمایههای هستیشناختی تحلیل و گونهبندی کند. همچنین، با بهکارگیری «مؤلفههای عامِشناختی» و «مؤلفههای دیدگاه (عمیقاً) رابطهای بر پایه هستیشناسی مسطح»، «چارچوبی شناختشناسانه و روششناختی (عمیقاً) رابطهای و همکاریرشتهای» بسط دهد. از این دیدگاه، دانش/شناخت ماهیتی چندگانه، ناهمگن، واسطهمند، و بسترمند دارد و از منابع درهمتنیدهٔ «ذهنیِتِ خوداگاه» (قوه بازاندیشی یا تأمل آگاهانه) و «عینیت» (محیط بیرونی) حاصل میشود. واسطههای ناخوداگاه همچون «واسطههای ایدهای جمعی» (فرهنگ و گفتمان) و «واسطههای بدنمند فردی» (ویژگیهای روانتنی) در شکلگیری آن دخیل هستند. حدودی غیرقطعی و پیشایندی دارد و همواره در فرایند و «شوند» است. روششناسی حصول آن نیز، با اقتباس از لاتور، مبتنی بر بسط «پروگرامهای همبندی/چینشی» است. این چارچوبِ شناختی، در تمامی حوزههای علوم انسانی و اجتماعی تا هنر و برنامهریزی فضایی و سیاستگذاری عمومی قابل استفاده است و میتواند انتظامهای تکرشتهای را به سوی همکاریرشتگی، و انتظامهای همکاریرشتهای را به سوی فرارشتگی رهنمون گردد.
چکیده بیتردید آموزش و بهویژه ارائهٔ شیوههای نوین و تأثیرگذار آن از مهمترین ضرورتها و دغدغههای هر کشوری در جهان نوین است. هدف از این مقاله این است که برخلاف آنچه به نظر میآید که شعر، ادبیات و ریاضیات بسیار دور از هم و بیارتباط هستند، اما به اشکال مختلف ارتباط ذوقی با هم دارند. نام بسیاری از مشاهیر ریاضی هر عصر را میتوان در آثار منظوم و منثور جستوجو کرد. شاعران از واژهها، علائم و نمادها و ابزار ریاضیات و هندسه در اشعار خود بهره بردهاند. بخش عمدهای از ادبیات (مانند امثالوحکم) نیز شامل مضامین عددی مانند ماه، تاریخ، عروض و معما است. در نامگذاری قالبها و صنایع ادبی دیگر همچون قالب مثلث (3ضلعی) و مربع (4ضلعی) نیز اعداد نقش برجستهای دارند. در طول تاریخ رفاقت و صمیمیت شعر و ریاضیات دستخوش فراز و فرودهایی شده است. در این مقاله به شیوه توصیفی تحلیلی ضمن مروری بر نزول و صعود این رفاقت، به هستیشناسی، چراییها و شباهتهای شعر و ریاضیات پرداخته و با ارائهٔ نمونههایی نشان میدهیم که چگونه شعر و ریاضیات هریک میتوانند به نحوی مؤثر و نفوذپذیر به مفهوم و ملموسسازی یکدیگر کمک کنند. از همکاری این دو زبان میتوان در آموزش نیز بهرهمند شد.
شهریار شیرویه پور، مرتضی انوشه، صفر فضلی، محمد انیسه، عین الله کشاورز ترک
چکیده در چند دهۀ اخیر فیلسوفان علم به این موضوع پرداختهاند که چگونه علم متأثر از ارزشها است و با ابتنا بر آنها سامان مییابد. این دیدگاه در تضاد با آرمان «علم عاری از ارزش» است که دخالت درونی ارزشهای غیرشناختی در علمورزی را مخرب میداند. اما امروزه انتقادهای بسیاری به این آرمان وارد است و آن را آرمان بد میخوانند. اکنون پذیرفته شده است که ارزشها و داوریهای ارزشی به انحاء مختلفی در مراحل علمورزی ـ از تصمیمگیری در باب انتخاب پروژههای پژوهشی گرفته تا ارزیابی و پذیرش نتایج علمی ـ دخالت میکنند. اهمیت این موضوع در آیندهپژوهی بهمثابه یک علمِ ارزشبار دوچندان است، چراکه علمی عملگرا، انسانی و بین/فرارشتهای است که به دنبال شکلبخشی و ساخت آینده است. بنابراین، این مقاله به بررسی جایگاه و نقشآفرینیهای مهم ارزشها در آیندهپژوهی میپردازد که روشن کند کدام شکل از دخالت ارزشها مشروع و کدام یک غیرمشروع است. برای پاسخ به این پرسش دو رویکرد در مقاله اتخاذ شده است: 1) ارائه یک نوعشناسی از ارزشها با توجه اهداف آنها؛ 2) تمایزگذاری بین نقشهای مستقیم و غیرمستقیم ارزشها. سپس سعی شده است که این رویکردها با ادبیات و مبانی آیندهپژوهی انطباق داده شوند. توجه به این موارد میتواند چهارچوبی از چگونگی نقش ارزشها و ساختار آنها در اختیار آیندهپژوهان قرار دهد و از این طریق بر کیفیت، اعتبار و اقتدار آیندهپژوهی اثرگذار باشد.
چکیده پیدایش و صورتبندی نظریِ روایتِ گفتمانیِ «تمدن ایرانی» بهمثابه لحظاتِ آغازین تولد و پیدایش روایت گفتمانی (درجهٔ صفر) ناظر به هستههای سامانبخش نظامِ دانش-قدرت است که منجر به شکلگیری بنیادهایِ نظریِ «تمدنِ ایرانی» شده است. با شناسایی و تحلیل درجهٔ صفر این روایت گفتمانی، لحظات آغازین و یکدستِ این روایت (لحظاتی که فاقد تمایز و تفکیک هستند) آشکار میشوند. این تحلیل، مشابه رویکردی است که فوکو در تاریخ جنون به کار میگیرد. در پیِ این فرایند، نظم گفتمانی جدیدی شکل میگیرد که نتیجهٔ مستقیم انباشت و تراکم گزارهها پیرامون این روایت گفتمانی است. مراد از این انباشت و تراکم، بهطور مشخص انباشت گزارههای نژادگرایانه [آریایی]، عربستیزانه و باستانگرایانه است؛ گزارههایی که حسرتِ بازگشت به شکوه و عظمتِ ازدسترفتهٔ ایران باستان را بهمثابه دالهای مرکزی روایت گفتمانی «تمدن ایرانی» برجسته میسازند. این انباشت و تراکم، بنیانهای نظری و تئوریک «تمدن ایرانی» را شکل داده و در چارچوبی دیرینهشناسانه، بهصورت «روایتِ گفتمانیِ تمدنِ ایرانی» تکوین یافته است. انباشت این گزارهها حول محور روایت گفتمانی تمدن ایرانی، نظمِ گفتمانی جدید پدید آورد که تا پیش از آن در درجهٔ صفرِ این روایت وجود نداشت. این نظم گفتمانی با صورتبندی دوگانهای از آریایی [ایرانی] و سامی [عربی] بهمثابه بنیان نظری تمدن ایرانی، زمینه را برای شکلگیری روایت گفتمانی تمدن ایرانی فراهم کرد. در این چارچوب گفتمانی، «موفقیت در تمدنسازی» به جوامع آریایی نسبت داده شد، درحالیکه «انحطاط تمدنی» به اختلاط یا آمیزش نژاد آریایی با نژادهای دیگر، بهویژه سامی، منتسب گردید. منازعات هویتی پیرامون دوگانهٔ آریایی ـ سامی، زمینهٔ شکلگیری این صورتبندی گفتمانی را فراهم آورد. در نهایت، بهواسطهٔ انباشت و تراکم گزارهها حول این دوگانه، روایت گفتمانی تمدن ایرانی در تاریخنگاری معاصر ایران به گفتمانی هژمونیک بدل شد و بهطور مداوم بازتولید و تداوم یافت.
چکیده از دورهٔ ناصری تاکنون، بدن همواره محل مناقشات، کشمکشها و رقابت میان گروههای اجتماعی، احزاب سیاسی و گفتمانهای مختلف در ایران بوده است. مقالهٔ حاضر قصد دارد با ارائهٔ تحلیلی از رویکردها، روشها، مسائل، و یافتههای حاصل از این مطالعات، و نقد و بررسی نقاط ضعف و قوت تحقیقات موجود، فضاها و زمینههای مغفولمانده در این حوزه را شناسایی کرده و به فهم عمیقتری از مسئلهٔ بدن بهعنوان برساختهای اجتماعی و سیاسی در مدرنیتهٔ ایرانی دست یابد. بنابراین، با اتکا به تحلیل محتوا و مضامین منابع موجود، بهدنبال تحلیلی نظاممند از مسئلهمندی، سنت مطالعاتی و روششناختی این مطالعات هستیم. یافتههای مقاله نشان میدهد سنت جامعهشناسی با دو رویکرد نظری پساساختارگرایانه و ساختارگرایانه رویکرد مسلط در مطالعات سیاست و بدن در علوم اجتماعی ایران طی دو دههٔ اخیر است. بدینلحاظ، در این تحقیقات اولویت اساسی با ساختار است و سوژه و کنشگر ایرانی، اگر هم دارای نقشی مؤثر باشند، تنها در درجهٔ دوم اهمیت قرارمیگیرند. در این معنا، اولویت تأثیر در حوزهٔ بدن همواره با سیاست است و در اغلب مواقع، جبر ساختار بر ارادهگرایی کارگزار غلبه میکند. بهلحاظ روششناسی نیز، رویکرد اغلب محققان رویکردی تاریخی است که دادههای خود را براساس اسناد آرشیوی و منابع تاریخی بهدست آوردهاند. همچنین، در اغلب این پژوهشها روش تحلیل گفتمان و تبارشناسی فوکویی در تفسیر دادهها و یافتههای موجود استفاده شده است. اما در بیشتر موارد، گفتمانهای موجود در حوزهٔ بدن با تقلیل به دو گفتمان حاکم و گفتمان رقیب، یکسانانگاری شدهاند. درواقع، اغلب این مطالعات گرفتار نوعی روایت کلان از مدرنیتهٔ ایرانی بهطورعام و رابطه و نسبت میان سیاست و بدن در ایران بهطورخاص بودهاند.
چکیده نقد اجتماعی به عنوان یکی از بنیادیترین مفاهیم در علوم اجتماعی مدرن بهشمار میرود که از دوران روشنگری تاکنون نقشی محوری در تحلیل ساختارهای قدرت، ایدئولوژیهای مسلط و بازنماییهای اجتماعی ایفا کرده است. مقاله حاضر، با تکیه بر روش اسنادی و رویکردی کیفی، به واکاوی و مقایسه چهار نحله فکری برجسته ـ مکتب فرانکفورت، فمینیسم، مطالعات پسااستعماری و پسامدرنیسم ـ که بیشتر از سایر نحلههای فکری به جریان انتقاد اجتماعی وفادار بودهاند، در نسبت با نقد اجتماعی میپردازد. دادهها از طریق بررسی نظاممند متون نظری و مطالعات پیشین گردآوری و با رویکرد تحلیلی بررسی شدهاند. نتایج این تحلیل نشان میدهد که هرچنداین نحلهها از لحاظ مبانی معرفتشناختی، روششناسی و خاستگاه تاریخی تفاوت دارند، اما همگی نقد را کنشی سیاسی، افشاگر و رهاییبخش میدانند که با هدف شالودهزدایی از گفتمانهای مسلط و به چالش کشیدن وضعیت موجود به کار میرود. با اتکای بر این تحلیلها، پژوهش حاضر پنج مولفه کلیدی نقد اجتماعی را ـ سیاسیبودن، برملاسازی، رهاییبخشی، تمرکز بر فرودستان و ساخت اجتماعی واقعیت ـ که در هر چهار نحله فکری مورد توجه قرار دارند، استخراج و چارچوبی نظری برای تحلیل و ارزیابی گفتمانهای انتقادی فراهم میآورد. مطالعه حاضر کوشیده است تا با عبور از تحلیلهای موردی، تصویری ساختارمند از چیستی و کارکرد نقد اجتماعی در بستر نظری مکاتب فکری معاصر ارائه دهد.
الهام پرویزی، صبا سندانی، حسنی سادات شمس دولت آبادی
چکیده بازخورد احساسی و یا امکان اشتراک عاطفی با هر پدیدهای در اطراف انسان، میتواند القاکننده زندهبودن آن باشد. قابلیت تعامل انسان با فضای پیرامونی همواره حائز اهمیت بوده؛ زیرا تحقق آن کیفیت زیست انسان را افزایش خواهد داد. از طرفی دیگر، زندهانگاری فضا در حوزه فضای همدلانه نیز مطرح میشود و کارکرد نورونهای آینهای مغز در فضاها و قابلیت تخیل زندهانگاری انسان در قبال آن، امکان اشتراک احساس را فراهم میآورد. باتوجهبه اهمیت فضاهای زنده و تعامل انسان با آن، این مقاله در پی تدوین تفاوتها و تشابههای این دو نگاه است تا در نهایت مدل مفهومی و کاربردی برآمده از این دو نظریه بتواند در طراحی فضای زنده راهگشا باشد. نوع تحقیق، کیفی و به شیوه توصیفیـتحلیلی است که با بررسی ویژگیهای اصلی فضای زنده در «آزمون آینه خویشتن» الکساندر و «فضای همدلانه» به شیوه استدلال استقرایی و تحلیل منطقی به مقایسه این دو نگرش میپردازد. یافتهها نشان داد که فضای زنده در نظریه همدلی میتواند طیفی از احساس خوب و بد را منعکس کند؛ اما در آزمون آینه خویشتن فضاهایی با احساس خوب، بیشتر زنده هستند و کیفیت حضور فطری انسان را فراهم میکنند. شباهتها و تفاوتهای این دو دیدگاه میتواند دید خوبی از تعریف فضای زنده به ما دهد. این پژوهش میتواند به طراحی فضاهایی کمک کند که نهتنها پاسخگوی نیازهای کاربردی انسانها باشند، بلکه جنبههای عاطفی و احساسی زندگی آنان را نیز مدنظر قرار دهند. باتوجهبه ویژگیهای احساسی و تجربی فضا، طراحی محیطهای همدلانه و زنده میتواند تأثیرات مثبتتری بر روان انسانها داشته باشد.